«حافظم در مجلسی، دردی کشم در محفلی
بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می کنم»
دارم با این ایده بازی می کنم که از اساس، داشتن یک سبک زندگی ثابت و اخلاق و رفتاری متناسب با اون، درسته یا خیر و اگر درسته آیا مفید و کارا هم هست؟
به نظر میاد بهتره که با هر کس بر اساس سبک زندگی و عقاید و رفتار اون برخورد کنیم تا سبک زندگی خودمون، چون وقتی این کار رو نمی کنیم برداشتی که از گفتار و رفتار ما میشه چیزی نیست که ما می خواستیم، چرا که خواه ناخواه طرف مقابل رفتار و گفتار ما رو بر اساس پیش فرض های خودش تفسیر می کنه نه پیش فرض های ما.
مثال بارزش اینه که به خاطر تفاوت فرهنگی ممکنه حرکتی که در اینجا بار معنایی مثبتی مثل ابراز عشق یا دوستی داره در جامعه ی دیگه ای بار معنایی منفی یا توهین آمیز داشته باشه. البته اگر همیشه ماجرا به این سادگی بود مشکل چندانی پیش نمی اومد. اغلب ما می دونیم که وقتی وارد جامعه ی جدیدی میشیم باید سعی کنیم اینگونه تفاوت ها رو بشناسیم و با توجه به اون ها زفتار کنیم اما مشکل وقتی حاد میشه که ما در محیط های کوچک تر، بین اقشار مختلف و یا حتی افراد مختلف هم با اینگونه تفاوت ها روبرو میشیم. به علاوه این تفاوت ها چندان هم آشکار نیستند و این پنهان و ظریف، در عین حساس و تاثیرگذار بودنشون،خودش باعث دردسر میشه.
خوب اگر به این نتیجه برسی که باید با هر کس با توجه به سبک زندگی و پیش فرض های او رفتار کرد و توان شناسایی این تفاوت ها رو هم پیدا بکنی، آیا پیاده کردن این روش ممکنه؟ یعنی ما می تونیم در هر لحظه مخاطب رو تحلیل کرده و بلافاصله رفتارمون رو با اون منطبق کنیم؟ اگر قرار باشه هر روز با 50 نفر سرو کار داشته باشیم چه طور؟ به فرض که بتونیم این کار رو انجام بدیم آیا متهم به عدم ثبات شخصیتی نخواهیم شد؟
آیا پیدا کردن سبک رفتاری و گفتاری میانه و همه فهم ممکن نیست؟ ایجاد کردنش چه طور؟
در واقع دغدغه ی من نبود یک زبان مشترک بین انسانهاست (حتی انسان های به ظاهر هم زبان) که گاهی چنان مانع عظیمی بر سر راه روابط انسانی ایجاد می کنه که وسوسه میشم به انزوای کامل پناه ببرم.