احتیاجات فوری من

می دونی رفیق! الان به یکی نیاز دارم که بزنه پشتم و بگه چی فکر کردی؟ هنوز خیلی کارا مونده…خیلی راه هست…خیلی چیزا واسه خوندن و فهمیدن و نوشتن و ساختن و لذت بردن … اما توام کلی وقت داری نگران نباش!

وقتایی که خسته ام یا وقتی هر کی بهم می رسه میگه: خسته نشدی؟  تو چه جوری نمی میری از این همه فعالیت؟ به یکی نیاز دارم که بهم بگه چی فکر کردی؟ این همه آدمو نمی بینی که ده برابر تو دارن بدو بدو می کنن و نصف توام غر نمی زنن؟ این قدر کم طاقت نباش.

و به یکی نیاز دارم که عیب و ایرادهام و بهم بگه، گاهی خیلی مهربون و ملایم نشونم بده که دارم اشتباه می کنم، نه برای اینکه تحقیرم کنه یا خودش رو ثابت کنه یا هر چی…فقط برای اینکه من بهتر بشم و متوجه اشتباهم بشم.

راستش خسته شدم از آدمایی که فقط ازت تعریف می کنن، از تملق های ناشیانه و تابلو گرفته تا تعریف های ماهرانه ای که همه ی تلاششون رو می کنن تا باورشون کنی.

اما با همه ی اینها اوضاع رو به راهه…حداقل تا وقتی امتحانا شروع نشده!

من گفتم؟!!

«حافظم در مجلسی، دردی کشم در محفلی

بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می کنم»

دارم با این ایده بازی می کنم که از اساس، داشتن یک سبک زندگی ثابت و اخلاق و رفتاری متناسب با اون، درسته یا خیر و اگر درسته آیا مفید و کارا هم هست؟

به نظر میاد بهتره که با هر کس بر اساس سبک زندگی و عقاید و رفتار اون برخورد کنیم تا سبک زندگی خودمون، چون وقتی این کار رو نمی کنیم برداشتی که از گفتار و رفتار ما میشه چیزی نیست که ما می خواستیم، چرا که خواه ناخواه طرف مقابل رفتار و گفتار ما رو بر اساس پیش فرض های خودش تفسیر می کنه نه پیش فرض های ما.

مثال بارزش اینه که به خاطر تفاوت فرهنگی ممکنه حرکتی که در اینجا بار معنایی مثبتی مثل ابراز عشق یا دوستی داره در جامعه ی دیگه ای بار معنایی منفی یا توهین آمیز داشته باشه. البته اگر همیشه ماجرا به این سادگی بود مشکل چندانی پیش نمی اومد. اغلب ما می دونیم که وقتی وارد جامعه ی جدیدی میشیم باید سعی کنیم اینگونه تفاوت ها رو بشناسیم و با توجه به اون ها زفتار کنیم اما مشکل وقتی حاد میشه که ما در محیط های کوچک تر، بین اقشار مختلف و یا حتی افراد مختلف هم با اینگونه تفاوت ها روبرو میشیم. به علاوه این تفاوت ها چندان هم آشکار نیستند و این پنهان و ظریف، در عین حساس و تاثیرگذار بودنشون،خودش باعث دردسر میشه.

خوب اگر به این نتیجه برسی که باید با هر کس با توجه به سبک زندگی و پیش فرض های او رفتار کرد و توان شناسایی این تفاوت ها رو هم پیدا بکنی، آیا پیاده کردن این روش ممکنه؟ یعنی ما می تونیم در هر لحظه مخاطب رو تحلیل کرده و بلافاصله رفتارمون رو با اون منطبق کنیم؟ اگر قرار باشه هر روز با 50 نفر سرو کار داشته باشیم چه طور؟ به فرض که بتونیم این کار رو انجام بدیم آیا متهم به عدم ثبات شخصیتی نخواهیم شد؟

آیا پیدا کردن سبک رفتاری و گفتاری میانه و همه فهم ممکن نیست؟ ایجاد کردنش چه طور؟

در واقع دغدغه ی من نبود یک زبان مشترک بین انسانهاست (حتی انسان های به ظاهر هم زبان) که گاهی چنان مانع عظیمی بر سر راه روابط انسانی ایجاد می کنه که وسوسه میشم به انزوای کامل پناه ببرم.

از سر انسان دوستی

یه زمانی در به در دنبال اطلاعاتی راجع به رشته های مختلف بودم. سخت بود، در کمال تعجب می دیدم که حتی دانشگاه های بزرگ هم سایت کاملی ندارند و پیدا کردن بعضی از اطلاعات اونقدر سخته و طول می کشه که آدم پشیمون میشه از جستجو.

برای همین از سر انسان دوستی چارت درسی یا همون لیست دروس «رشته ی علوم اجتماعی گرایش پژوهشگری» و «علوم اجتماعی گرایش برنامه ریزی » در دانشگاه تهران رو اینجا می ذارم. باشد که جماعتی از سرگردانی نجات یابند.

کتابت رو جا بذار!

براتون پیش اومده که کتابی حسابی جذبتون کنه، اونقدر که آرزو کنید همه اونو بخونن؟ یا شاید – اگه به اندازه ی کافی پولدار باشید- بخواید یه عالمه از اون کتاب بخرید و به هر کس که می رسید هدیه کنید؟
فرهنگ جا گذاشتن کتاب در کشورهای مختلف در حال همه گیر شدنه و خیلی خیلی جالب و مفیده، اینجوریه که شما از کتابی خوشتون میاد و به جای اینکه اونو بخرید و تو کتابخونه تون بذارید تا خاک بخوره – و شاید تا نشون بده که چقدر کتاب خون و با فرهنگید- اونو می خرید اما بعد از خوندن تو یه مکان عمومی جاش می ذارید تا یه نفر دیگه پیداش کنه و بخونه، البته اولش هم یه یادداشت می نویسید و از یابنده تقاضا می کنید بعد از خوندن، اونم این کتاب رو یه جا جا بذاره، می تونید تصور کنید هر جا که این فرهنگ همه گیر بشه چه کتابخونه ی عظیمی تو سطح شهر و روی نیمکت های ایستگاه اتوبوس و مترو و… ایجاد میشه؟ چقدر کتاب خوندنی و جالب که علاوه بر محتوای جذاب خودش حامل پیام دوستی و خیر خواهی جا گذارنده های قبلی هم هست و نشانه ی فرهنگ رشد یافته ی مردم جامعه اش. واقعا که عالیه!
تو فرانسه الان ده هزار جلد کتاب به این شیوه در حال گردشه و در جهان حدود 2.5 میلیون جلد و در ایران 237 جلد، خوب ما تازه شروع کردیم!
من که از فردا شروع می کنم. تو چی؟

پ.ن:

1- بچه تر که بودم مامان از دستم ذله بود بس که وسایلم رو این ور و اون ور جا می ذاشتم. البته به نظر خودم فقط گاهی این اتفاق می افتاد اما بقیه معتقد بودن که این کار همیشگیمه. شاید به دلیل همین سوسابقه باشه که اینهمه به این ماجرا علاقه مند شدم. کی می دونه؟ به هر حال این یه جور جا گذاشتنه پسندیده است، جا گذاشتن بدون سرزنش و احساس شرمندگی بعدش.

2- این حرکت در ممالک خارجه یه سایت هم داره به نام bookcrossing

3- این حرکت یه سایت ایرانی هم داره به نام کتاب مسافر

4- اطلاعات و توضیحات مفصل تر رو اینجا بخونید: بلاگ کتاب اول

تند تند

از کسایی که تند حرف می زنن، تند می فهمن، تند فکر می کنن و تند زندگی می کنن خوشم میاد.
صبر و حوصلم مخصوصا برای رسیدن به اصل مطلب کمه و هر چی اطرافیانم بیشتر لفتش بدن بی حوصله تر میشم و اون وقت به جای همشون من تند حرف می زنم، گاهی اونقدر تند که کلمات در هم می رن مثل وقتایی که تو چاپ سایه می افته زیر کلمات…چی بود اسمش؟….یادم نمیاد….ولی به هر حال همونجوری کلمات در هم می رن.
می دونم کار غلطیه و باید درستش کنم…تلاشمم می کنم ولی یه جورایی هم از این عادت اشتباه لذت می برم. احساس می کنم طولانی شدن زمان لازم برای ادای مطلب می تونه هر جذابیتی رو از بین ببره و به جاش خستگی و کسالت بیاره. البته سرعت بیش از حد هم می تونه کل مطلب رو هدر بده و برای مخاطب گیجی و خستگی و دلزدگی به جا بزاره، برای گوینده هم ناکامی… مثل وقتایی که نیم ساعت حرف می زنم و در آخر از ده نفر حضار جلسه، 8نفر می گن: «ها؟!!»

خراشیدگی همراه سوزش بسیار

دارم به این فکر می کنم که شاید همه ی ما در یک نقطه ایستاده ایم… شاید برایند بدی و خوبی در تمام ما یکسانه…. هر بار که انسانی خوب و بزرگ می بینم، دیر یا زود عیبی بزرگ نمایان می شه، هر چه انسان بزرگ تر نقصش هم بزرگتر.

انقدر این اتفاق تکرار شده که دیگه نمی تونم بزرگی و فوق العاده بودن کسی رو باور کنم، حتی اگر هر روز هم بهم ثابت بشه بازم هر لحظه منتظرم پرده ای کنار بره و همه چیز در هم بریزه. البته خوب هم هست… مطلق ندیدن آدم ها، بیش از حد باور نکردنشون و ایمان نیاوردن به هیچ کس،کلا خوبه و عاقلانه اما… نمی تونم لذت ایمان داشتن رو فراموش کنم و به همین سادگی ازش بگذرم، لذت اعتماد مطلق ، تحسین بی مرز و شور و هیجانی که در اون نهفته است همواره وسوسه کننده است…همواره…

اما زندگی به زور هم که شده صدات می زنه و بهت می گه : ببین، همیشه خراشی هست روی صورت احساس…

پ.ن: این اون چیزی که وعده اش رو داده بودم نیست، اونم می نویسم حالا.

من؟!!

انعکاس

برای همه ی ما پیش اومده که گاهی در مقابل پدیده ای، شی ای، جایی … که فکر می کردیم آشناست احساس غریبگی می کنیم. انگار ناخودآگاه، بی اراده و ناگهان از دید تازه ای بهش نگاه می کنیم و همه چیز عوض می شه.

برای من هم گاه به گاه تجربه ی این احساس هیجان انگیز بوده اما کم پیش میاد که کسی این حس رو در مورد خودش پیدا کنه.

چند روز پیش این احساس رو، البته کمی عمیق تر و طولانی تر از یک حس بیگانگی لحظه ای، تجربه کردم و… تلخ بود،خیلی تلخ… شاید به این خاطر که این بار فقط نتیجه ی یک تغییر زاویه ی دید ساده نبود.شواهد و مدارک بودند که ناگهان از زمین و آسمان باریدن گرفتند و پشت سر هم از غیب می رسیدند.پیگیری ها و پرس و جوهای من هم نه تنها شرایط رو بهتر نکرد بلکه لحظه به لحظه کار خرابتر شد.

نتیجه اش یه شوک نسبتا شدید بود و تصویر نازیبای من از خودم و یه عالمه ایراد بینشی و رفتاری که روی سرم آوار شده و به نظر میاد اصلاح هر کدوم یه عمر زمان لازم داره.

ولی باز هم شکر که فهمیدم….شکر…

پ.ن:

1- اگه مبهم حرف میزنم بگید.اگه زیاد حدیث نفس می گم یا زیاد  ناله می کنم هم همینطور.البته لطفا.

2- کشف ربط عکس با مطلب یه کم توجه می خواد ولی مربوطه.

3- یه موضوع جالبی هست که به نظرم هیجان انگیز و پر فایده است.می گم حالا…به زودی می گم.

اطلاع رسانی!

به نظر می آد همه چیز روبه راهه. مدتیه که پشت هم اتفاقاتی می افتند که عجیب خوبند، عجیب! اگر هم بعضی هاشون چندان دلچسب نبودند یا حتی اگه قابل تحمل نبودند، تحمل کردم با وعده هایی که بودند تا این تحمل رو ممکن کنند.

این و برای کسایی می نویسم که بی خبر موندن از من و شاید کمی نگران…

 اوضاع خوبه، اوضاع مالی خوبه،اوضاع کاری خوبه و برای جبران بدیهاش هم امید و وعده هایی هست، اوضاع تحصیلی خوبه، در حد دو تا رتبه ی کنکور عجیب به فاصله ی یک ماه. یکی هزارو اون یکی حتی عجیب تر…شش… خوبه در حد بهترین دانشگاه و در حد دلخواه ترین رشته .اوضاع عاطفی هم رو به راهه به اندازه ی یه همراه خوب و یه دوست خوب تر.

اما یه خورده هم یه جاهایی می لنگه هنوز…مثلا به اندازه ی چند سالی عقب موندن از دوی زندگی، کمی تحقیر، کمی بی اعتمادی و نا امیدی از یه الگو و به اندازه ی کمی خستگی از این همه نه گفتن، این همه تلخی کردن…. و البته کمی هم احساس گناه.

این هم از گزارش این روزها و روزهای گذشته.

اما یه سوال تو ذهنم دور می زنه، چرا اوقاتم شیرین نیست؟! مگه نه این که همه چیز…تقریبا همه چیز خوبه؟! پس چرا من خوب نیستم؟

چرا این قدر خسته ام از این مسابقه ای که هم سرعته و هم ماراتن؟ چرا دلم خوش نیست؟

آااای….کجایی دلخوشی….کجایی….

هی!!!

حکایت درگیری های من با یه داستان سه خطی

روزی روزگاری شوالیه ای عاشق شاهزاده ای شد. شاهزاده شرط را این گذاشت که شوالیه صد شب تمام زیر پنجره ی اتاق شاهزاده بماند….زیر باران…زیر برف….شوالیه ماند و ماند و ماند به امید شب صدم…به امید ساعت ده هر شب که شاهزاده از پنجره نگاهی به بیرون می انداخت. هفتاد شب… هشتاد شب…. نود شب… نود و پنج شب……. شب نود و نهم شوالیه برای همیشه رفت…. (وبلاگ نامه های عاشقانه یک پیامبر)

چند سال گذشت و من نتونستم دلیل این رفتن رو بفهمم… پرسیدم و جواب گرفتم که اون رفت تا خاطره هاش رو نجات بده… تا تصویر خوبی در ذهنش بمونه.

اول به نظرم عجیب اومد که شوالیه معشوق رو فدای تصویر معشوق کرده! ولی…مگر نه اینکه در حقیقت اونچه با ارزشه خود عشقه و مگر نه اینکه دلیل بقای عشق معشوق نیست بلکه تصویر خوبی از اونه…

….. هنوزم مطمئن نیستم که شوالیه به خاطر همین رفته باشه،هنوزم از این داستان می ترسم.

آخیش!

درست یه هفته بعد از پست قبلی اومدم که چیزی اینجا بذارم ولی هر کاری کردم نتونستم وارد پیشخوان بشم، از اون موقع تا حالا هی داشتم تلاش می کردم و هی نمی شد، دیگه کم کم نا امید شده بودم، الان که ناگهان تونستم وارد بشم اونقدر ذوق زده شدم که اصلا یادم رفته می خواستم چی بذارم اینجا!

پ.ن:دلم پاییز می خواد….نه….دلم پاییزه… پاییز

ورودی‌های تازه‌تر » · « ورودی‌های پیشین
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.